تبليغاتX
دستامون تو دست هم

دستامون تو دست هم

باید واسه هم بمونیم حتی اگه همه ی دنیا تنهامون بذارن

روزاي روشن يا روزاي تاريك ؟ ( خودت بگو )

 

درود بر همه ي دوستان

 

آپ اين دفعه هم خيلي طول كشيد ... نمي دونم چرا ؟ يعني ما اينقد وقتمون كمه كه نميايم اين وبلاگ بيچاره رو آپش كنيم ؟؟؟ولي اميدوارم كه ديگه اين طور نشه ! حداقل ماهي يه بار بيايم يه آپي بكنيمو بريم ... ثبت اين لحظه هاي قشنگ زندگيمون كه پر از اتفاقاي خوب و بد زيادين خيلي به ما كمك كرده و مي كنه و خواهد كرد واسه رسيدن به يه هدف روشن يه هدف والا 

از 30 امرتات كه تولد عارف بود تا الان ما هيچ آپي نكرديم ... يعني چند ماه ؟ ... بله كاملن درسته 5 ماه !

تو اين چند وقت هم ما كلي ماجرا داشتيم كه من اصلن نمي دونم كدومش رو بگم ؟

نمي دونم ديشب بود ؟ نه ديشب نبود فك كنم پريشب بود كه من و عارف نشستيم آپ هايي كه تا حالا كرديمو خونديم ... مي دوني يه فكري همون لحظه از ذهنمون گذشت و اون اين بود كه هيچ وقت فكرشم نمي كرديم آرزوي اون روزامون تبديل به واقعيت بشه ، فكرشم نمي كرديم موقعيتمون اينقد تغيير كنه ... ديگه دنيا رو سياه نمي بينيم ... ديگه مثه اين آدماي گيج و سرگردون دور خودمون نمي چرخيم ...

الان من و عارف هر دومون رشته ي كامپيوتر قبول شديم ... دوباره باشگاه ميريم ( از 26 آشا وهيشتا ) ... و منم الان ترم دوم طراحيم ، طراحي اي كه من عاشقشم ... عارفم با يه فكر بازتر دنبال كاراي شعرشه و دوس داره چاپشون كنه

مامان و بابا هم خوشحالن ... ديگه چيزي دائم رو اعصابشون راه نميره ( البته منظورم اتفاقاي ناجوره ها وگرنه اتفاقاي كوچيك كه تو زندگيه همه هس كه باعث ميشه زندگي شيرين تر بشه )

 امروز ميشه 2 ماه كه پرونده ي كالسكه هم بسته شد با كمك اهورامزدا ( اين پرونده ماله منه ) ... پرونده ي نينا هم بسته نشد اما تكليفش معلوم شد ( اين پرونده هم ماله عارف ) ... پرونده ي مترجم هم تا چند روزه ديگه ميشه يه سال و نيم كه بسته شده بازم با كمك اهورامزدا ( اينم ماله عارف بود ) ...

چقد ما پرونده داشتيما

اين تاريخا نشون ميده كه چقد زمان زود مي گذره ... چقد خوبه كه آدم با عقل تصميم بگيره ... چقد خوبه كه آدم براي رهايي از يه اسارت تموم تلاششو بكنه و فقط و فقط از يزدان پاكش كمك بخواد ؛ مطمئنن به نتيجه ميرسه ... چيزي كه ما خودمون تجربه كرديم و با تموم وجود لمسش كرديم ... ما وجود اهورامزدامون رو تو تك تك اين لحظه ها حس كرديم و ديديم كه اگه اون كمكمون نمي كرد هيچ وقت رها نمي شديم

من يه ترم رفتم دانشگاه اما عارف اين ترم تازه ترمه اولشه عارف ميره يه شهره ديگه و ما يه مدت از هم جدا ميشيم ... اين جدايي باسه من و عارف كه خيلي به هم وابسته ايم خيلي سخته اما ما داريم ياد مي گيريم كه هميشه نيمه ي پره ليوانو ببينيم ... با خودمون گفتيم شايد اين جداييه چند روزه تو هفته خيلي هم به نفعمون باشه

يه سري تحقيقات هست كه من و عارف يه مدتيه دنبالشيم و با خودمون گفتيم تو اين چند روز كه همديگرو نمي بينيم حسابي درس بخونيم و دنباله ي تحقيقاتو بگيريم و وقتي به هم رسيديم نتيجه رو به هم گزارش بديم ...

و يه چيزه ديگه عارف عاشق عكاسي هم هستش و منم عاشق نجوم ... تصميم داريم تو اين زمينه ها هم تا جايي كه ميشه پيش بريم ...

عارف كه مي خواد بره پانسيون يه خورده نگرانه آخه تا حالا يه هم چين موقعيتي نه براي من پيش اومده بود و نه براي اون  ... بهش گفتم گلنازتو ( اسم عروسكشه ) بردار ببر كه اونجا باهات باشه تا تنها نباشي ، اما قبول نمي كردو هي مي گفت نه ، دو تا دستاش كه كنده شده ( يكيش توسط رمينا دختر داييه كوچولومونو يكي ديگه رو دقيقن يادمون نيس ) و يه پاشم كه كنده س ( توسط بچه كوچولوي يكي از فاميلاي دورمون ) ، من با اين وضعيت كجا بردارم ببرمش ؟! ... اينو كه گفت يه فكري از ذهنه بهي خان مثه جرقه عبور كرد بله بهي وارد صحنه مي شود ... من كه ديدم وضعيت اين طوريه گلنازو برداشتم تا ببينم چيكارش ميشه كرد ... يه خورده باهاش ور رفتم و موفق شدم يه تعمير اساسي اما موقت روش انجام بدم تا بعدن برداريم ببريمش يه جايي تا ببينيم ميشه كاريش كرد يا نه ! ... اِ يه چيزي چرا به ماني ( مامان ) نشونش نداديم شايد مي تونست يه كاريش كنه !

خلاصه وقتي ديد گلنازو درستش كردم قبول كرد كه ببرتش ... آخه گلناز خيلي وقته كه با عارف هستش ( وقتي عارف 8 سال و 10 ماهش بود خريدش ) كلي همديگرو دوس دارن مثه منو دني ( اسم عروسك من – وقتي يه سال و چند ماهم بود خريدمش ) ...

الان يه 2 هفته اي ميشه كه ساختمون كلاس طراحیمون عوض شده ... اول تو فرهنگسرا بود اما الان اومديم تو يه ساختمون شخصي ... وقتي اومده اينجا عارف ديگه نمي تونه همراهه من بياد نه اينكه نتونه ؛ سخته براش ... آخه فرهنگسرا خوب بود چون هم كتابخونه داشت هم نمايشگاه همش ميزدن و .. واسه همين حوصله ش سر نمي رفت ... اما اين جا كه چيزي نداره بايد تو سالنش بشينه تا من كلاسم تموم بشه ... اينقدم صندليهاش ناراحته كه آدمو انگار دارن عذاب ميدن !

ديروز استادم به من گفت سبك نقاشيت مثه نقاشي هاي چينيه ... از پيشرفتم خيلي راضيه ...

تصميم گرفتم از اين به بعد تو خونه هم يه وقتي باسه طراحي بزارم ...آخه من تو خونه اصلن تمرين نمي كردم ... نمي دونم اين ديگه چه جور علاقه ايه !

خيلي زياد نوشتم ... البته حقم داشتم آخه خيلي اتفاقاي زيادي برامون افتاده بود تو اين چند وقت ؛ من خيلي كلي گفتم تا بعدن بيايم ريزه كاريهاشو بگيم ...

 

 

فعلن بدرود دوستان - بهي

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط بهی و عارف  | 

30 مرداد !!!!!

 

 

( پشت صحنه )

خبر خبر ... خـــــــــــــــبر خـــــــــــــــــــــبر ......

 

بروبچز و بروبکس و بروبچه ها کادو رو بردار و بیا ...

 

بابا جون من چقد شماها بی ذوقین ... یه ذره ذوق تو اون وجودتون نیس نه ؟ ...

- امروز روزه تولده ...

- تولد کی ؟؟؟؟؟

- بیاین جلو ببینم ... خوبین ؟ ... شماها الان حالتون کاملن خوبه !!!!!؟؟؟؟   

بابا ما باسه امروز کلی برنامه چیدیم ؛ اونوقت شماها ....... لااله... 

مرگ ، ببند نیشتو ... منو سرکار میزارین ؟؟!!! .... حیف که الان باهاتون کار دارم وگرنه ... ولی مهم نیس دارم براتون به وقتش ...

برید برید به خودتون برسید که کلی برنامه داریم ... برید تا عارف نیومده ... بجنبید ...

- چشم بهی ... شما جوش نیار ...

- بسه دیگه ... مزه نیا ...

 

 

 

سکانس اول : ( دکلمه با صدای کامی   )

 

((((((( کامی کجایی ؟؟؟؟؟ بیا دیگه )))))))

 

ای عارف ... ای همه خوبی ... ای آشنای دیرین ما ... ای که تو ... ای که تو ((((((( وااای ...

ای که تو مثل بزرگترین شاعرا شعر میگی )))))) ای که تو مثل بزرگترین ... بزرگترین ... شعرا

شاعر میگی ((((((( کــــــــــــــــــامی اشتب زدی ... حواستو جمع کن )))))) ای که تو مثل

بزرگترین شاعرا شعر میگی ... ای نابغه ... ای بامرام ... ای که تو برای ما ... برای مه

((((((( کامی مگه بُزی ؟ ... مه چیه بگو ما  )))))) ای که تو برای ... برای ما همه چیز بودی ... امروز روز تولد توست ... پس تولدت مبارک باشد ای زیباترین

 

یه کف مرتب به افتخارش 

 

(( - کامی برو دیگه بسه ... گند زدی رفت ... 

 - خب چیکار کنم بین این همه جمعیت خب آدم هول میشه دیگه ... منه بدبختو هم اولی فرستادین ... ای بابا ... چقد طلبکارینا ... ))

 

 

...........................................................................................................................................

سکانس دوم : ( شعر تولد با صدای سامی  )

صدا ... موزیک ...... برو 

             

 

 

تولد تولد تولد تولد تولد تولد ((((((( چته سامی ... چرا سوزنت گیر کرده ... مثه آدم شعرتو بخون

دیگه ))))))) تولد تولد ...

همه با هم ...

تولد تولد تولدت مبارک ... تولد تولد تولدت مبارک

مخلصتیم عارف ... دیوونه تیم عارف ... خرابتیم عارف ... بابا دوستت داریم عارف

همه با هم ...

تولد تولد تولدت مبارک ... تولد تولد تولدت مبارک

توی هفتا آســــــــــمون مثه تو پیدا نکردم ... تمـــــــــــــــــوم اهل دنیا بدونید که من عارفو به هیشـــــــــــــکی نمیدم

تولد تولد تولدت مبارک ... تولد تولد تولدت مبارک

((((((( ایول راه افتادیا ))))))

امروزو دوسش دارم همیشه من ... چون روز اومدنته خوشگل من

تولد تولد تولدت مبارک ... تولد تولد تولدت مبارک

هر چی دارمو ندارم می کنم فدای تو ... می بوسمت با یه دنیا عشق اون روی مثل ماهتو

تولد تولد تولدت مبارک ... تولد تولد تولدت مبارک

مخلصتیم عارف ... دیوونه تیم عارف ... خرابتیم عارف ... بابا دوستت داریم عارف     

 

 

به افتخارش یه کف مرتب 

 

.......................................................................................................................................    

سکانس سوم : ( حرکات نمایشی دوستان   )

 

برادران موزی :                                   

برادران زرافه :     

حیوونا ( اینا دیگه نسبتی ندارن ... شرمنده ) :  

 

برادران نارجی :                   

 

 

...........................................................................................................................................

سکانس چهارم : ( فوت کردن شمع و بریدن کیک )

 

وقت بخور بخوره بروبچز   

تا میتونید بریزین تو اون شکم ...   

 

...........................................................................................................................................

 

سکانس پنجم : ( کادو دادن )

 

دوستان عزیز کادو ها رو بریزید رو لطفن ... فک نکینید یادمون رفته

 

 

 

اومدنت در ساعت ۴ بامداد رو تبریک میگیم عارف ... بهترین و قشنگ ترین لحظه ها رو تقدیمت می کنیم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط بهی و عارف  | 

تولد ، تولد ... تولدت مباااااااااااااارک !!!

درووووووووووووووووووووووووود 

 

 

............. ...........

 

 

اگه گفتین امروز چه روزیه ؟ ............ نمی خواد زیاد به مغزتون فشار بیارین خودم میگم ...

امروز تولد این نکبته ... نفهمیدین ؟ بابا مگه ما چند تا نکبت داریم ؟ همین بهارو میگم

دیگه ... 

 

حالا همه با هم : دست دست ... تولد نکبته ست

 

تولد تولد ، تولدت مباااااااااااااااااااارک

بهی اگه بدونی چقدر ذوق زده م  ... آخه نفله چی برات بخرم من ؟ ... رفتی پول تو

 

جیبی من و خودتو آتیش زدی و باهاش کارت خریدی ... نکبت یه ذره شم واسه روز مبادا نگه نداشتی... حالا من با کدوم پول واست هدیه بخرم ؟؟؟ حقه ته که هیچی برات نخرم تا رستگار شوی ...

 

وااااااااااااااااااااای بهی جونم دلم می خواد داد بزنم و همه ی دنیا رو واسه تولدت خبر کنم ...  

یه مهمونیه بزرگ بگیرم با یه عالمه کیک و شیرینی و همه شو خودم بخورم

 

هی نکبت میگم بیست سالت شدااااااااااااااا ... دیگه وقت ... بیچاره ... ( می دونی که چی میگم ؟ ...  ) البته با محاسبات من تو الان از دو سال رفتی تو سه سال  --->>

 

حالا همگی ساکت می خوام واستون بنوازم گروه لطفا همکاری کنن :        ... آهان حالا شد ...

 

 

حالا حملههههههههههههههههههههههه  ( حال میده بهی ؟ )

 

و حالا نوبت نمایشه ........ ( این من بیدمااااااااا )

 

 

 

 

بهی در کل می خواستم بگم چاکریم در بست و مخلصیم تا اون ور دنیا ... تولدت هزاران بار

 

 

مبارک و لبات همیشه خندون و دلت همیشه شاد ... خواهری گلم همیشه باید با من بمونیاااا

 

 

 

 

آبجی عارف تو  

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط بهی و عارف  | 

نیزه و کلاه خود و زره و شمشیر !

درووووود بر و بچز

 

 

 

هی ... چقد زود گذشت ... دیشبو میگم ... قیامت شد یه لحظه

عارف الهی بترکی بشر با این حنجره ت  درسته تو میدون جنگ بودی ولی سر جالیز که نبودی !همچین هوار می کشیدی که من گفتم دیگه تمومه همه ی شهر فهمیدن ما داریم دعوا می کنیم ... دعوا که چه عرض کنم دیگر کشی بود

2 روز دیگه پیش دانشگاهیت تموم میشه ... این 2 روز رو تحمل کن خواهشن ... کشتی منو بابا ... هی میگی خدایا کی تموم میشه ...

بابا تو دیگه کی هستی        دست شیطونو بستی 

 

 

این میتی هم که ما رو دق داد ... کی این باشگاه ردیف میشه خدا می دونه ...

ولی خداییش خیلی حال میده ها دوتایی میزنیم میریم باشگاه

پا به میادین ورزشی میزاریم 

 

وای دلم آب شد  

میگم چقد هوا گرم شده ها ... آدم می میره تو این گرما به خدا

 

 

 

 

 بهی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط بهی و عارف  | 

بخون می فهمی !!!

درووووووووووووووووووووووووود

 

 

آخی ؛ چقدر دلم واسه اینجا تنگولیده بود ؛ بهی سپاس واسه راه اندازی دوباره ی اینجا !

 

می دونی با وضعی که تو دیروز داشتی ( می دونی که چی میگم )من متعجبم چطور تونستی از جات بلند شی چه برسه یه اینکه اپ کنی !!!

 

مثل اینکه در حالت خماری بهت الهام شد که یه وبلاگ کوشولوی مهببون داره اینجا خاک می خوره ... به هر حال هر دلیلی داشته بهت تبریک میگم به خاطر این تحرکت ...به هر حال این یه پیشرفته در نوع خودش مگه نه ؟!!

 

میگم وقت کردی از کارایی که تو این چند وقت نبودنمون و تحولات جدید و تصمیمات جدیدمون هم بنویس تا بعدها که پیرزن شدیم نوه هامون اومدن اینجا رو بخونن گفتن این چند ماه کدوم گوری بودین جواب داشته باشیم بهشون بدیم ... خب ؟ ( بچه هم بچه های زمون خودمون ... واقعا اونا اون موقع این قدر پر رو میشن ؟ )

 

راستی الان که دارم اپ می کنم من و بهی طبق معمول سر اینکه کدوممون ظرفا رو بشوریم دعوا کردیم ببینم می تونم باهاش اشتی کنم یا نه ؟؟!!

 

بدروووووووووووووود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط بهی و عارف  | 

اولین پست باسه 87 !

درووووود

 

 

 

 

اَه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ... باورم نمیشه ها ... از 18 مهر 86 تا الان هیچ آپی نکردیم   ... عجیبه

 

آخیش ...

خدایا شکرت که امروز استاد امتحان نگرفت وگرنه من بدجور گند میزدم  ... نمی دونم چه مون شده بود پنج شنبه ، جمعه اصلن نمی تونستیم درس بخونیما ... باور کن اگه کسی ما رو می دید فک می کرد معتادی چیزی باشیم ...

میگم عارف تنهایی عجب حالی دادا ...

مامانی و بابایی و داداشی که زدن رفتن یه مسافرت کوتاه واسه تجدید روحیه و خوش گذرونی ما این جا واس خودمون می تونستیم حسابی خوش بگزرونیم اما از بخت بد ، هر دومون هم امتحان داشتیم هم بدجوری بی حال و خوابالو شده بودیم ... اَه بخشکه این شاااااااااااااانس

ولی باحال بود ...

 

راستی چقد ما دیروز به هم می پریدیم !  ... هر دومون دپ بودیم نمی دونم چرا ؟!  

خطر از بیخ گوش من که گذشت ... تو رو دیگه نمی دونم ... زودتر بیا ببینم چیکار کردی ... 

وای چقد تو این هوای گرم و خفه سر کلاس نشستن عذابه ... اگه کولر نبود من که می مردم ! 

آهان یه چیزی دیوانه ... امروز ۷ اردیبهشه ها ... آره دیگه همون

 

 

 

بدرووووود

قربان شما : بهی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط بهی و عارف  | 

سیستم جدید یا همون سیستم قبلی ؟

سم

 

عجب بدشناسی ای دارما ... دیروز یه چند قدمی مونده بود به دانشگاه برسم افتادم تو جوب  ... من اونور جوب بودم می خواستم از روش بپرم ؛ گفتم نه بهار امروزو بی خیال شو دفعه ی بعد بپر ؛ بعد دیدم وسط جوب یه تخته سنگه حالا غافل از اینکه اون سنگ نبود یونولیت بود و چون روشو گل کثیف کرده بود نفهمیدم  ( چون دارن اونجا ساختمون میسازن فک کنم به خاطر همون بود که توی جوب گل بود ) ... چشمتون روزه بد نبینه وقتی پامو روش گذاشتم نصف شد منم فقط خودمو کنترل کردم که نیفتم خلاصه هر جور بود خودمو انداختم اونور جوب ... یه نگاه به خودم انداختم تا ببینم چه بلایی سرم اومده که خدا رو شکر فقط یه کفشم تازه اونم یه ورش گلی شده بود  ... ولی وضعیت اسفناکی بود گلش سیاه بود کفش اسپرت منم نخودی رنگ بود دیگه خودت ببین چقد بد شده بود ؛ خلاصه هر چی دستمال کاغذی داشتم در آوردم باهاش کفشمو تمیز کنم ولی فایده نداشت ... خیلی ناجور بود یه ور سیاه یه ور سفید خیلی تابلو بود  ؛ گفتم برگردم خونه کفشمو عوض کنم گفتم نه کلاس الان شروع میشه درس مهمی هم هست نباید عقب بمونم دیگه خلاصه با قیافه ی تو هم رفتم به سمت دانشگاه ... سریع رفتم پشت چند تا گل و گیاهی که همون نزدیکی بود با آخرین دستمال کاغذی یه خورده باهاش ور رفتم دیدم نه ، یه چند تا برگ کندم ببینم میشه با اونا تمیزش کرد یا نه ؛ دیدم بدتر شد  ... سرمو بلند کردم دیدم چند نفری که اونجان مشکوک نگام می کنن  خلاصه خودمو سریع رسوندم به دستشویی تا ببینم با آب می تونم یه خورده تمیزش کنم یا نه دیدم نه فایده ای نداره ... دیگه دلو زدم به دریا از دستشویی اومدم بیرون مستقیم رفتم تو کلاس نشستم ... خلاصه آخرای کلاس بود که دیدم بله گل خشک شده و رنگ تابلویه سیاهش از بین رفته ... بعد با دوستام خدافظی کردمو اومدم خونه ...

مامانیم گفت بهار تو هر وقت میری بیرون باید یه بلایی سرت بیاد !!!!!

راستی دیشب من و عارف باز یه سری تصمیمات جدیدی گرفتیم  ... یکیشون این بود که تصمیم گرفتیم کمتر با هم حرف بزنیم پس برای این کار قرار شد همون دو تا رو ( این یه رمزه نمی تونم در موردش توضیح بدم ) راه بندازیم تا بدین وسیله ما به هدفمون برسیم ... البته اینم بگم من اصلا حرف نمی زنما از سنگ صدا در میاد اما از من نه  این عارف هستش که حرف میزنه و همین کار زشتشه که ما رو همش از همه چی عقب میندازه

و دیگه اینکه گفتیم هر کاری داریم تو همین چند روز انجام بدیم یعنی تا قبل اینکه ماه رمضون تموم بشه که دیگه بعد از اون یه سیستم جدیدی رو راه بندازیم  ... و دیگه اینکه قرار شد یه برنامه ریزیه دقیق بکنیم البته هر کدوم جداگانه که باید طبق اون عمل کنیم ... حتما ... فهمیدی عارف باید عمل کنی وگرنه چشم باز کردی دیدی تو جهنمی نگی چرا آره دیگه یعنی می کشمت

ببینم عارف ماه رمضونم اومد و رفت ولی من ذره ای تحول روحی و معنوی در تو ندیدم

آهان اینو بگم ... پس بالاخره معلوم شد که بله عارف چرا !!!! ... دیشب موقع افطارو میگم جناب ... یادت اومد ؟؟؟

فردا دبیر شیمیه عارف اینا یه کلاس اضافی براشون گذاشته استثناان ... خدارو شکر یه چند ساعتم نبینیمت غنیمته

 

قربان شما : بهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط بهی و عارف  | 

ماجراهای امروز و دیروز ...

شلام ( خیلی زیاد نوشتم اما اگه بخونی ضرر نمی کنیا )

 

اولش می خواستم بگم که این الیاس چقدر وحشتناکه  .... وووووووووووی ... می دونین دیروز چی شد ؟! البته به خیر گذشتا ... آخه این بهی کاراته کار ما ( بابا کدوم کاراته ... الان یه سال و خورده ایه یا شایدم بیشتر که اتفاقات بدی که برامون افتاد ما رو از همه چی انداخت و این بهی رو از باشگاه ) داشتم می گفتم مامانی و بابایی این بهی خره رو به همراه داداشی می خواستن ببرن دکتر حالا بگین کی ؟ وقت گل نی ... نه وقت الیاس .... و اگه یه خورده به مغزتون فشار بیارین متوجه میشین که چه لحظات سختی رو پشت سر گذاشتم ( داشتم از ترس سکته می کردم ) یه عالمه زار و التماسشون کردم که ای بابا من تهنایی تو خونه از ترس می میرما ... به گوششون نمی رفت که نمی رفت ... منم تو سرم داشت نقشه ای برای گذراندن این لحظات سخت شکل می گرفت ... می گفتم خب تا اینا نرفتن کتاب متابامو بیارم تو حال و بچسبم به تلویزیون و بعد الیاس رو که دیدم مثل تجربه ی قبلی تلفن رو بردارم و تا موقع اومدن مامان و بابا قطعش نکنم ( تجربه ی قبلی مربوط میشه به چند سال پیش که بازم اینا همگی رفتن بیرون و گفتن زود میایم ... که البته نزدیک اذان من بچه مثبت وضو گرفته و آماده ی نماز شدم اما چون وقت اذان مغرب همه جا تاریک میشه همین که چادر نماز رو سرم گذاشتم و رو به قبله ایستادم یه دفعه جنی شدم و ترس برم داشت بعد گوشی تلفن رو برداشتم و به دوستم زنگ زدم و از ترس اینکه جن نیاد سراغم تا صدای در رو نشنیدم قطعش نکردم که نکردم ) ( یکی بگه چه نیازی بود حالا حتما الیاس رو ببینی تویی که جنبه شو نداری )خلاصه در این حین اتفاقی افتاد که منو از حالت سکته بیرون آورد ... ماجرا از این قرار بود که چون دفترچه بیمه ی بهی اعتبارش گذشته بود ایشون می بایست نوبت دکترشون رو به امروز موکول می کردن به همین جهت پیش من تو خونه موندن ... منو میگی از فرط خوشحالی دوباره تا نزدیکی های سکته پیش رفتم ولی زود خودمو کنترل کردم ( نیش ) ... ای الیاس بد ... ببین منو به چه روزی انداختی ؟ بله بهی خان امروز تشریف بردن دکتر و دعاهای من مورد قبول واقع نشد و دکتر به ایشون آمپول نداد ( دمق ) ... داداشی هم که دیشب تشریف برده بودن دکتر امروز مهمون من بودن و یه جنگ حسابی به همراه چند قاشق ( یا همون کفگیر خودمون ) کتک کاری نثار هم کردیم تا بهی و مامانی تشریف بیارن ...امشب هم که جاتون خالی دعوت بودیم واسه افطار پیش دانشگاهی ( جمله بندی رو حال کردی ) ... با رفیقم قرار گذاشتیم چهار راه ساعت ده دقیقه به پنج ... که آماده شدم و رفتم دیدم ایشون طبق معمول سر قرار حاضرن و به جای مدرسه منو مجبور کردن تا به همراه ایشون چند تا مغازه رو سرک بکشیم بعد از یک سرگردانیه چند دقیقه ای به پیش دانشگاهی رسیدیم دیدیم به به جمع همه جمعه ... عارف گله کمه ... یه خورده زر زر کردیم با بروبچ و بعد طبق معمول بچه مثبتی رفتیم واسه نماز که قبل اذان چون زودتر نشسته بودیم ( در صفوف نماز ) کمی تو سرو کله ی هم زدیم دور از چشم معاونین و مشاورین مدرسه که دیدیم ای دل غافل داشتن فیلم برداری می کردن ... ( آبروی ریخته دیگه جمع آوری نمیشه ) ... در این حین من چون چادر نداشتم سر رفیقمو شیره مالیدم که ای بابا مانتوی تو خیلی مناسبه بده به من که موهام بیرونه تو نیاز نداری و از این حرفا چادرشو کش رفتم ... ( موذی ) ... بترکه شکم اونایی که وقتی ما نماز می خوندیم داشتن یه دل سیر ار عذا در می آوردن ( اکثریت مادیات یعنی همون غذا رو به معنویات ترجیح داده بودن ) ... خلاصه بعد از نماز همه حمله بردیم به طرف سفره های افطاری و بعد از چند دقیقه چیزی جز لاشه های مواد غذایی بر روی سفره باقی نذاشتیم و سپس به رسم معموله چند عکس یادگاری با دوستان و معلمین به منظور خودشیرینی و تشکر از مسئولین به جهت گلکوز بازی راهی خارج مدرسه شدیم و ... وقتی از مدرسه بیرون اومدیم دیدم بابایی جون با ماشن اومده دنبال من و رفیقم ... بعد اینکه دوستمو رسوندیم خونه شون ما هم راهی خونه شدیم و بعد از دیدن الیاس بده من اومدم سراغ این کامپیوتر بیچاره تا حرفامو با شدت روی کیبورد بکوبم ... حالا هم بهی خره روبروی منه و داره با من می صحبته ( می حرفه : حرف می زنه ) ... فکم پوسید این قدر نوشتم ( چه ربطی داشت ؟ )

 

آره دیگه زندگی میگذره با همه ی ماجراهاش  و من درس بزرگی که از این زندگی گرفتم حالا برام خیلی ارزشمنده چون این دیگه حرف این و اون نیست تجربه ی خودمه ... تجربه ی من و چیزهایی که تا امروز دیدم و لمس کردم ... من فهمیدم زندگی رو باید تو خوب ببینی و شاید این وبلاگ ساده داره به من و بهی کمک می کنه این کارو کنیم و به جای وبلاگای غمگین خودمون تو این وبلاگ قلم بزنیم ... سعی کنیم هر چند لحظه ی کوتاهی که این جا می نویسیم شاد باشیم و این شادی رو درون قلبمون هم نفوذ بدیم و بعد به فضای خونه ... تا حد زیادی هم موفق شدیم ... خدایا شکرت ... خدایا شکرت که یه خونه داریم ... خدایا شکرت که به من پدر و مادر دادی ... به من برادر دادی ... و به من آبجی بهی رو دادی که برام اندازه ی تمام دنیا ارزش داره ... بهی برای هزارمین بار بهت میگم خیلی دوستت دارم و تا عمر دارم تنهات نمیذارم ... تا زنده م پشتتم و تو همه ی غصه هات شریکم و تو همه ی شادی هات ... بهی وجودت برام نعمته و هر نعمتی شکری داره ... خدایا شکرت به خاطر آبجی بهی خوبم .... شکرت ... شکر ...

 

آبجی عارف تو

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط بهی و عارف  | 

آماده ای یا نه ؟

سم

 

اه اه عجب هوای بدیه ها ... هی گرم میشه هی سرد میشه ... همین دیوونه بازیهاشه که باعث شده منه بیچاره به طرز بی رحمانه ای سرما بخورم  ... این عارفم اصلا انگار نه انگار که پاره ی تنش مریضه  

وای که چقد دلم هوای باشگاه رو کرده ... یه سال و نیمه که از میادین ورزشی دورم .

دیگه اون باشگاه قبلی رو نمیرم ... میرم باشگاهی که دوستم تازه زده ... تقریبا همه ی تکنیک ها یادم رفته ... ولی فقط پام برسه به باشگاه کولاک می کنم دیگه ولش نمی کنم  ... گفتم بعد از ماه رمضون برم ... حالا نه اینکه چون روزه م سخته برام نه آخه دوستم گفت فعلا باشگاه رو تعطیل کردم تا بعد ماه رمضون .

هی یادش بخیر شهریور ۸۳ بود که من کمربند قهوه ایمو گرفتم که تا الانم دارم درجا میزنم ... چه آبروریزی ای شدا ... ببند نیشتو عارف ... دلم از دستت پره ... پنج شنبه باهام نیومدی بریم برای دوستم کادو بخرم آخه یه شنبه تولدشه ... ولی عیبی نداره خودم فردا میرم براش کادو میخرم به تو هم نشون نمیدم ...

آهان داشتم می گفتم ... ولی نگران نباش بهت قول میدم یه سال نشه که رنگ کمربندم بشه مشکی ...

اوخ اوخ عجب سرفه ای  

راستی یه خبر خوش  ما با این که شب بیست و سوم احیا بودیم ولی صبح دوساعت زودتر از دفعه ی قبل که احیا رفته بودیم از خواب بیدار شدیم یعنی ساعت نه ... خداییش خیلی سخت بود ...

من که می دونم تا آمپول نخورم خوب نمیشم ... قرص جماعت رو من تاثیر نداره که نداره

باید یه لگد از اون حرفه ای هاشو نثار این عارف خله بکنم تا یه خورده شارژ بشه تا بفهمه دنیا دسته کیه ...

 

قربان شما : بهی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط بهی و عارف  | 

در دوران متحولیدگی !

شلام دوباره

 

میگم پیش دانشگاهی هم چه کیفی میده ها ... آخه ما رو دوشنبه ها و پنج

 شنبه ها می تعطیلن ... فردا هم که تو خونه ایم و یه عالمه لالا ... البته نه ...

 همون طور که بهی خان فرمودن ما تو دوره ی تحولیم و نباید زیر تعهداتمون بزنیم ... وگرنه افسردگیمون درمون نیمیشه که نیمیشه ... راستی بهی خر خودتی ... یادت باشه من از لحاظ عقلی ازتو بزرگ ترما پس احترام بزرگ ترتو داشته باش ... دیگه هم اینکه اگه حرفی داری بیا دوئل کنیم تا معلوم بشه زور کی بیشتره ... یا مثلا بیا به قول خودت دستاتو بذار تو دستم تا مثل این دوقلوهای افسانه ای قدرتمونو به رخ همه بکشیم ... ( البته اگه قدرتی هم باشه مال منه ... بهی اینجا فقط به عنوان سیاهی لشکر حضور داره )

بعدشم اینکه بهی من واقعا احساس تحولیدگی می کنم ... جدی میگما ... جان

من این وسطا جا نزنیا که منم وا میرم ... بشین تو هم شروع کن درسای دانشگاه رو

بخون تا ببینیم چه خاکی باید تو این سرمون نریزیم ( گل باید ریخت رو سرمون با

این مخی که درون خودشون جا دادن )

در آخر هم باید بگم که مثل همیشه من مخلصتم آبجی دربس ؛ هر جا خواهستی

بگو پیادت می کنم ... یعنی هر جا بگی می خوام پیاده شم یکی می زنم تو کله

ت که هواست ( با همین ه بود دیگه ؟ ) بیاد سر جاش که تو همیشه تو قلب من جا

داری ... هیچ وقتم پیادت نمی کنم

 

 

عارف کوچمولوی تو ( که الان خرس گنده برام مناسب تره )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط بهی و عارف  |