روزاي روشن يا روزاي تاريك ؟ ( خودت بگو )
درود بر همه ي دوستان 
آپ اين دفعه هم خيلي طول كشيد ... نمي دونم چرا ؟ يعني ما اينقد وقتمون كمه كه نميايم اين وبلاگ بيچاره رو آپش كنيم ؟؟؟ولي اميدوارم كه ديگه اين طور نشه ! حداقل ماهي يه بار بيايم يه آپي بكنيمو بريم ... ثبت اين لحظه هاي قشنگ زندگيمون كه پر از اتفاقاي خوب و بد زيادين خيلي به ما كمك كرده و مي كنه و خواهد كرد واسه رسيدن به يه هدف روشن يه هدف والا 
از 30 امرتات كه تولد عارف بود تا الان ما هيچ آپي نكرديم ... يعني چند ماه ؟ ... بله كاملن درسته 5 ماه !
تو اين چند وقت هم ما كلي ماجرا داشتيم كه من اصلن نمي دونم كدومش رو بگم ؟
نمي دونم ديشب بود ؟
نه ديشب نبود فك كنم پريشب بود كه من و عارف نشستيم آپ هايي كه تا حالا كرديمو خونديم ... مي دوني يه فكري همون لحظه از ذهنمون گذشت و اون اين بود كه هيچ وقت فكرشم نمي كرديم آرزوي اون روزامون تبديل به واقعيت بشه ، فكرشم نمي كرديم موقعيتمون اينقد تغيير كنه ... ديگه دنيا رو سياه نمي بينيم ... ديگه مثه اين آدماي گيج و سرگردون دور خودمون نمي چرخيم ...
الان من و عارف هر دومون رشته ي كامپيوتر قبول شديم
... دوباره باشگاه ميريم ( از 26 آشا وهيشتا )
... و منم الان ترم دوم طراحيم ، طراحي اي كه من عاشقشم
... عارفم با يه فكر بازتر دنبال كاراي شعرشه و دوس داره چاپشون كنه 
مامان و بابا هم خوشحالن ... ديگه چيزي دائم رو اعصابشون راه نميره ( البته منظورم اتفاقاي ناجوره ها وگرنه اتفاقاي كوچيك كه تو زندگيه همه هس كه باعث ميشه زندگي شيرين تر بشه )
امروز ميشه 2 ماه كه پرونده ي كالسكه هم بسته شد با كمك اهورامزدا ( اين پرونده ماله منه ) ... پرونده ي نينا هم بسته نشد اما تكليفش معلوم شد ( اين پرونده هم ماله عارف ) ... پرونده ي مترجم هم تا چند روزه ديگه ميشه يه سال و نيم كه بسته شده بازم با كمك اهورامزدا ( اينم ماله عارف بود ) ...
چقد ما پرونده داشتيما 
اين تاريخا نشون ميده كه چقد زمان زود مي گذره ... چقد خوبه كه آدم با عقل تصميم بگيره ... چقد خوبه كه آدم براي رهايي از يه اسارت تموم تلاششو بكنه و فقط و فقط از يزدان پاكش كمك بخواد ؛ مطمئنن به نتيجه ميرسه ... چيزي كه ما خودمون تجربه كرديم و با تموم وجود لمسش كرديم ... ما وجود اهورامزدامون رو تو تك تك اين لحظه ها حس كرديم و ديديم كه اگه اون كمكمون نمي كرد هيچ وقت رها نمي شديم 
من يه ترم رفتم دانشگاه اما عارف اين ترم تازه ترمه اولشه
عارف ميره يه شهره ديگه و ما يه مدت از هم جدا ميشيم ... اين جدايي باسه من و عارف كه خيلي به هم وابسته ايم خيلي سخته اما ما داريم ياد مي گيريم كه هميشه نيمه ي پره ليوانو ببينيم ... با خودمون گفتيم شايد اين جداييه چند روزه تو هفته خيلي هم به نفعمون باشه 
يه سري تحقيقات هست كه من و عارف يه مدتيه دنبالشيم و با خودمون گفتيم تو اين چند روز كه همديگرو نمي بينيم حسابي درس بخونيم و دنباله ي تحقيقاتو بگيريم و وقتي به هم رسيديم نتيجه رو به هم گزارش بديم ...
و يه چيزه ديگه عارف عاشق عكاسي هم هستش
و منم عاشق نجوم
... تصميم داريم تو اين زمينه ها هم تا جايي كه ميشه پيش بريم ...
عارف كه مي خواد بره پانسيون يه خورده نگرانه آخه تا حالا يه هم چين موقعيتي نه براي من پيش اومده بود و نه براي اون ... بهش گفتم گلنازتو ( اسم عروسكشه ) بردار ببر كه اونجا باهات باشه تا تنها نباشي ، اما قبول نمي كردو هي مي گفت نه ، دو تا دستاش كه كنده شده ( يكيش توسط رمينا دختر داييه كوچولومون
و يكي ديگه رو دقيقن يادمون نيس ) و يه پاشم كه كنده س ( توسط بچه كوچولوي يكي از فاميلاي دورمون
) ، من با اين وضعيت كجا بردارم ببرمش ؟! ... اينو كه گفت يه فكري از ذهنه بهي خان مثه جرقه عبور كرد
بله بهي وارد صحنه مي شود ... من كه ديدم وضعيت اين طوريه گلنازو برداشتم تا ببينم چيكارش ميشه كرد ... يه خورده باهاش ور رفتم و موفق شدم يه تعمير اساسي اما موقت روش انجام بدم تا بعدن برداريم ببريمش يه جايي تا ببينيم ميشه كاريش كرد يا نه ! ... اِ يه چيزي چرا به ماني ( مامان ) نشونش نداديم شايد مي تونست يه كاريش كنه !
خلاصه وقتي ديد گلنازو درستش كردم قبول كرد كه ببرتش ... آخه گلناز خيلي وقته كه با عارف هستش ( وقتي عارف 8 سال و 10 ماهش بود خريدش ) كلي همديگرو دوس دارن مثه منو دني ( اسم عروسك من – وقتي يه سال و چند ماهم بود خريدمش ) ... 
الان يه 2 هفته اي ميشه كه ساختمون كلاس طراحیمون عوض شده ... اول تو فرهنگسرا بود اما الان اومديم تو يه ساختمون شخصي ... وقتي اومده اينجا عارف ديگه نمي تونه همراهه من بياد
نه اينكه نتونه ؛ سخته براش ... آخه فرهنگسرا خوب بود چون هم كتابخونه داشت هم نمايشگاه همش ميزدن و .. واسه همين حوصله ش سر نمي رفت ... اما اين جا كه چيزي نداره بايد تو سالنش بشينه تا من كلاسم تموم بشه ... اينقدم صندليهاش ناراحته كه آدمو انگار دارن عذاب ميدن !
ديروز استادم به من گفت سبك نقاشيت مثه نقاشي هاي چينيه ... از پيشرفتم خيلي راضيه ...
تصميم گرفتم از اين به بعد تو خونه هم يه وقتي باسه طراحي بزارم ...آخه من تو خونه اصلن تمرين نمي كردم ... نمي دونم اين ديگه چه جور علاقه ايه ! 
خيلي زياد نوشتم ... البته حقم داشتم آخه خيلي اتفاقاي زيادي برامون افتاده بود تو اين چند وقت ؛ من خيلي كلي گفتم تا بعدن بيايم ريزه كاريهاشو بگيم ...
فعلن بدرود دوستان - بهي 









) 

))
)




))))))


)





)


)

.............
........... 

) البته با محاسبات من تو الان از دو سال رفتی تو سه سال
--->> 
گروه لطفا همکاری کنن :
... آهان حالا شد ...
( این من بیدمااااااااا )


بهی
... عجیبه
... نمی دونم چه مون شده بود پنج شنبه ، جمعه اصلن نمی تونستیم درس بخونیما ... باور کن اگه کسی ما رو می دید فک می کرد معتادی چیزی باشیم ...

... هر دومون دپ بودیم نمی دونم چرا ؟! 